تبليغاتX
 آتشکده
آتشکده
آنقدر می سوزد تا تمام آتش آذر در آبهای آبانی غرق شود
آتشکده
خانه | آرشيو | ايميل


هیزم بیاورید...
ایمان شاعرانه ای در این آذرکده ضعیف شده....

امکانات و ابزارها


نوشته هاي پيشين
لينکدوني
لينکهاي روزانه
طبقه بندي موضوعي
پشتيباني

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالبساز آنلاين طراحي شده است.

Powered by
Blogfa.com
Online Template Builder
باز هم ماه داغ آبان است
 

 شاید باید در این روز آبان اینجا را پر می کردم از آنچه که

 

در خورت باشد

 

اما با همه ی روز مرگیم که خسته ات می کند می گویم :

 

 تولدت مبارک!

 

مثل دیشب که بعد از پنج بار تبریک گفتی : باشه.خدافظ

 

اینها را با بغض نوشته ام.

.

.

.

شب ها که می خوابی

زنبورها بی خانمان می شوند

و من به تمام گربه ها ایمان می آورم

شب ها که خوابم نمی برد

پلک هایم بی حضوریت را سجده می شوند

*

یوسف اگر می دانست

روزی با زندان هم آغوش می شود

هیچ وقت به ساربان دلخوش نمی کرد

و تو اگر می دانستی عاقبت ِ  "آذر" ، "آزار" است

آخرین ماه سال می شدی.

ولی حالا

اعتراف سخت می شود

اعتراف به اینکه اگر

رد لب هایت را از تک به تک مژها و تار به تار موهایم

پاک کنم

باز هم آبان است

که اگر از تقویم خط بخورد

آذر هم هیچ وقت نخواهد آمد.

 


[ ]
+
چشم هایت دو سیب یار مسیح

 

 

وقتی یک خیابان با همه ی درختهای چنارش پشت سر سبزی  چشمهای

همیشه بهار آدم حرف میزند، خیلی قابل تحمل تر  از این است که پشت

سر یک شهر کور قدم بزنی و تلوتلو خوردن هر کسی،اشتباه تو تعبیر شود

درختهای چنار از دوسوی خیابان به هم دیگر نگاه می کنند و آن بالا دور از

نگاه انسانها همدیگر را بغل گرفته اند و دارند به بیشه زاری فکر می کنند

که چقدر آرامشش عجیب و وحشی است! 

چقدر این تابستان پر تلاطم بود...!

و من چقدر دردناک عاشق شدم!

من عادت دارم حرف هایم را سقط کنم.کلماتم جلوی یک دره یا بالای یک

کوه قرار دارد و لب هایم دچار یک لغزندگی کــُـشنده است.

که به جای پس زدن، فرو می خورد.

نمی خواستم یاد آن هفت روز دردناک را که هوا بس ناجوانمردانه

مسلول بود را تازه کنم.

شاید با خواندن این شعر مرا هم شاعر حساب کنی.یا حداقل کسی که

شعر کار کردن را دوست دارد.

هرچند که دارد پیشکش کسی میشود که پیش ازین خیلی اینچنینی

تقدیمش شده و من تازگی ندارم.....

بهرحال پیشکش چشمان نمی دانم چه رنگی تو کرده ام.

باشد ازین میانه یک مصرع .... .

 

و من چقدر از تو پــُــر شده ام و تو چقدر آرام توی رگهای من قدم میزنی...

.

.

.

 .

 

موجی  ِ بیشه زار چشمانت، نگران است توی این باران

 

نگرانم برای لبخندت ، مثل آرامشی که در طوفان

 

 

باز هم ماه داغ آبان است، ده رعیت نشین پایین دست

 

دختری توی برکه می رقصد، توی آغوش آب ها عریان

 

 

مردمک های من دو دف شده اند٬ گیسوانم به چنگ می ماند

 

تو خودت بم ترین تزلزل عشق٬ مژه هایت سه تار در عصیان

 

 

شهر در تو خلاصه می گردد، در دهانت که «هزار تا گل سرخ»

 

«چشمه ی هفت رنگ» چشمانت،‌ شاهرودی ترین شراب زمان

 

 

چشم هایت دو «سیب یار مسیح» ، ششمین آسمانی مکتوب

 

عزلت «بایزید بسطامی» ، غربت عارفانه ی «خرقان»

 

 

گرگ خیز است شهر٬ اما در ظاهر بچه بره می آیند

 

به تو حتی نمی کند رحمی، چاه های حسادت کنعان

 

 

حس دستان سرد نقره ایت٬ داشت کم کم مرا رها می کرد

 

«کوچه چل پیچ» ابروان تو را، گم شدم مثل کودکی گریان

 

 

هفت روز آمد آسمان به زمین، هفت روز سیاه تر از شب

 

666 فرشته ی نحس، عامل این عذاب و این جریان

 

 

پنجره خائن است ! می دانست، پشت قابش تو منتظر هستی

 

توی آغوش ترس٬ یک مرتد، تو تمام وجودت از ایمان

 

 

از نگاهم سراب می ریزد، جام های شراب می ریزد

 

آسمان از شهاب می ریزد، روی شش تا فرشته ی شیطان

 

 

سیب ها را نشانه می گیرم، بوی درد مچاله می گیرم

 

لب به لب می شوم به تختی که.... بغض ها را گره گره باران

 

 

حلقه ی دار اشک بر دیده، برمودا بر صلیب خوابیده

 

که مرا یک جنازه بوسیده، و نگاهم به رد پا نـــ گــــ ران

 

 

چشم بر روی اشک ها بستم، ترس می ریخت از سر انگشتم

 

من که با یک مویز تو مستم، تو ولی خمره های در غلیان

 

 

گره روسری من شده ای٬ ماه شب های دفترم شده ای

 

روی زانوی پله می شینم٬ و تو در بغض های من پنهان

 

 

«آذر»ی با هزار ها زرتشت، بعد تو شعله شعله می سوزد

 

صد سیاوش میان موهایم، چشم هایم دو چشمه ی جوشان

 

 

لحظه ی کور خواب هایم باش، جای خالی قاب هایم باش

 

بی تو ساعت هزارها عقرب، با تو من مالک زمان و مکان

 

 

 

 


[ ]
+

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالب ساز آنلاين طراحي شده است
©2008 All rights reserved.

Build Your Own Template!